تبليغاتX
THE MATRIX فیلمنامه و تفسیر ماتریکس
خوش آمدي، به صحرای حقيقت...
THE MATRIX 13

  

 

THE MATRIX

 

قسمت سیزدهم

 

  

  

o    داخليسفينه بخت النصر -  عرشه اصلي
ايپاك و سويچ، به هم نگاهي مياندازند. گويا ميخواهند بدانند كه آيا ديگران از نتيجه كار، آگاه هستند يا نه؟... تنك ديسكت نرم افزار اموزشي " پرش " را داخل CDROM قرار ميدهد و كليد LOAD را ميفشارد، تا برنامه اجرا شود.

 

 

 o   داخلي – سازواره – پشت بام – روز
با اجراي برنامه پرش، نيو و مورفيوس دوباره براي لحظه اي در فضاي سفيد و خالي قرار ميگيرند و بعد از زير پايشان محيط برنامه پرش را كه در حال بارگذاري است مشاهده ميكنيم كه به سمت آنها در حال بالا آمدن است.
بعد از لحظاتي آنها خود را روي پشت بام يك آسمانخراش بلند مشاهده ميكنند. نيو از اين تغيير مكان سريع و ناگهاني حيران و هيجان زده است. لباسهاي آنها نيز تغيير كرده است. مورفيوس يك باراني چرمي سياه و بلند برتن دارد و نيو، لباسهاي اسپرت.

مورفيوس: همه اش رو بريز دور، نيو!... ترس، ترديد، ناباوري... ذهنت رو آزاد كن، نيو!...
مورفيوس به سمت لبه آسمانخراش ميدود. پاهايش را به زمين ميكوبد و به هوا بلند ميشود... گويا براي او چيزي به نام جاذبه زمين معني ندارد!. لبه بارانيش مانند شنلي در هوا تكان ميخورد. سرانجام مورفيوس بيست متر آنطرفتر، بر روي پشت بام آسمانخراش آنسوي خيابان فرود ميآيد. كف پوش موزاييك پشت بام زير پاهاي مستحكم مورفيوس خرد ميشود!!!... نيو آنچه ديده را باور ندارد!!!... با حيرت زير لب زمزمه ميكند:

نيو: واي خداي من!
نيو با احتياط به لبه آسمانخراش نزديك ميشود و نگاهي به پايين مياندازد... بيست طبقه ارتفاع …!نيو سعي دارد به آنچه ديده، بي توجه باشد. براي همين زير لب ميگويد:

نيو: خيلي خوب!... باشه!...
و بعد تا آنجا كه ممكن است دورخيز ميكند.

 o   
داخلي – سفينه بخت النصر – عرشه اصلي
همه با نگراني حركات نيو را زير نظر دارند و منتظر هستند تا شاهد كار او باشند ...

ماوس: چي ميشه اگه بتونه؟!
تنك: تا حالا هيچ كس نتونسته از پس اولين پرش بر بياد.
ماوس: ميدونمولي اگه اين پسره بتونه چي؟!
ايپاك: نميتونه!
ترينيتي با نگراني، زير لب خطاب به نيو ميگويد:
تيرنيتي: زود باش!...

 

 

o    خارجي – سازوارهپشت بام – روز
نيو تا آنجا كه ممكن بوده دورخيز كرده، سعي دارد با سرعت گرفتن، پرش بلندي داشته باشد. دستهايش را به هم ميمالد و سعي ميكند به خودش روحيه بدهد...

نيو: اصلا مشكلي نيست! ... ذهنم رو آزاد ميكنم! ... ذهنم رو آزاد ميكنم!... راهش همينه!... خيلي خوب...
نيو تمام نيرويش را در پاهايش جمع ميكند و بعد با نهايت سرعتش، به سمت لبه بام آسمانخراش ميدود و خود را در هوا رها ميسازد... پرش او بسيار كوتاه است! ... نيو به پايين نگاه ميكند و...

 

 

با چشماني كه از وحشت گرد شده، فرياد كشان به سمت پايين ساختمان سقوط ميكند!...

 

نيو: آ آ آ آ آ آ...

به سرعت ارتفاع هفتاد متري ساختمان طي ميشود و نيو به زمين سقوط ميكند. اما سطح آسفالت خيابان مانند لاستيكي نرم كش مي آيد و حالت ارتجاعي آن باعث ميشود!!!... نيو درون آسفالت خيابان فرو رفته و دوباره چند متر به هوا پرتاب ميشود ولي اينبار كه نيو به زمين ميخورد، آسفالت خيابان حالت معمولي و محكم دارد. نيو به روي آسفالت ميافتد و ناله اي ميكند...

o   
داخلي – سفينه بخت النصر – عرشه اصلي
همه افراد براي لحظه اي چشمانشان را مي بندند. ماوس با تعجب و دلخوري به تصوير نيو در صفحه نمايشگر اشاره ميكند و ميگويد:

ماوس: اين يعني چي؟!؟!
سويچ: يعني هيچي!
سايفر: همه دفعه اول مي افتند... مگه نه تريني؟...
سايفر به سمت ترينيتي بر ميگردد، تا پاسخ بگيرد. اما ترينيتي رفته است ...
( ***
 o   خارجي  سازوار – خيابان – روز
مورفيوس از ساختمان روبرويي خارج ميشود و به نيو كمك ميكند تا ازجا بخيزد.

مورفيوس: ميدوني چرا نتونستي؟
نيو: چون... چون فكر نميكردم كه بتونم؟
مورفيوس لبخند ميزند و به علامت تاييد سرش را تكان ميدهد.

*** )
o    داخلي – سفينه بخت النصر – عرشه اصلي
چشمهاي نيو باز ميشود. تنك دوشاخه نيو را پشت گردنش جدا ميكند. نيو ميخواهد از صندلي اش بلند شود، اما بدنش به شدت درد ميكند. نيو احساس كوفتگي شديد ميكند. در اين ميان، تنك به مورفيوس كمك ميكند تا از شبكه جدا شود. نيو مزه خون را در دهانش احساس ميكند، براي همين دستاش را به دهان ميبرد... بله، دهان او واقعا در حال خون ريزي است... بر اثر ضربه سقوط، دندانهاي نيو خونريزي كرده اند؟!... نيو كه كمي ترسيده با تعجب از مورفيوس سوال ميكند:

نيو: من فكر ميكردم اينا واقعي نيستند!؟!؟...
مورفيوس: ذهن تو، اونها رو واقعي ميكنه...
نيو با تعجب به خون روي انگشتانش خيره ميشود و ميپرسد:

نيو: اگه كسي در ماتريكس بميره، اينجا هم كشته ميشه؟!؟!
مورفيوس: جسم تو، بدون ذهنت، قادر به ادامه حيات نيست...
نيو تازه متوجه وضعيت خطير بودنِ در ماتريكس، ميشود.

 

 o   داخلي – سفينه بخت النصر – كابين نيو
در كابين نيو به آرامي باز ميشود و ترينيتي كه سيني غذاي نيو را اورده، وارد ميشود. نيو روي تختش به خواب عميقي فرو رفته است.
ترينيتي ظرف غذا را روي زمين ميگذارد و براي لحظاتي به نيو خيره ميشود. چهره معصوم نيو و همه آنچه مورفيوس درباره او به آنها گفته، در ذهنش مرور ميشود
و البته ترينيتي، از گفتگوي خود با اوراكل، در مورد نيو، چيزي را ميداند و حس ميكند كه...
ترينيتي از جا بر ميخيزد و از كابين خارج ميشود.

 

 

 

o    داخلي – سفينه بخت النصر – راهرو
ترينيتي در كابين نيو را به آرامي ميبندد. سايفر پشت در دست به سينه به ديوار تكيه داده است و منتظر بيرون آمدن ترينيتي است. سايفر شديدا ناراحت و خشمگين به نظر ميرسد. در حالي كه سعي دارد خشم و دلخوري خود را مخفي كند، با لحني ناراحت از ترينيتي ميپرسد:

 

 

 

سايفر: به ياد ندارم تا حالا واسه من غذا آورده باشي؟ ...
ترينيتي كه انتظار او را نداشته، ساكت است.

سايفر: يه چيزي هست،... نه؟
ترينيتي سعي ميكند تظاهر كند معني سخن سايفر را نفهميده و خود را آرام نشان دهد:

ترينيتي: نگو كه تو هم باور كردي؟...
سايفر: من فقط از خودم ميپرسم؛ اگه مورفيوس اينقدر مطمئنه كه اين يارو ناجيه، چرا نميبردش پيش " اوراكل "؟
ترينيتي: به محض اينكه آماده بشه، مورفيوس حتما ميبردش...
ترينيتي ميرود و سايفر با نگاهي عجيب، رفتن او را تماشا ميكند. نگاهي كه معاني بسياري دارد.

 o   
خارجي – سازواره – برنامه آموزشي – خيابان – روز
نماي درشتي از چراغ راهنمايي يك خيابان پر ازدحام، كه قرمز است و بعد از لحظه اي براي عبور عابران، سبز ميشود. انبوه جمعيت كه منتظر سبز شدن چراغ ايستاده بودند، به حركت در مي آيند. نيو و مورفيوس در جهت معكوس حركت مردم راه ميرودند.
مورفيوس به راحتي از كنار مردم عبور ميكند، در حالي كه نيو براي عبور مشكل دارد و به اين و آن تنه ميزند و همين باعث ميشود چند قدمي از مورفيوس عقب بماند...
مورفيوس در حالي كه پشت به نيو دارد ميگويد:
 
مورفيوس: ماتريكس، يك سيستمه، نيو. و اين سيستم، دشمن ماست... وقتي درونش هستي و به اطرافت نگاه ميكني، چي ميبيني؟ تاجرها، معلمها، وكلا، نجارها،... همان كساني كه ما سعي داريم نجاتشون بديم... اما تا اون زمان، اين مردم هم، بخشي از اين سيستم به حساب ميان ...
چشم نيو به پليسي مي افتد كه در حال نوشتن برگ جريمه است. پليس با نگاهي سرد،‌ به نيو خيره ميشود.

مورفيوس: همين موضوعه كه اونها رو به دشمن ما تبديل ميكنه... بايد بدوني نيو، بيشتر اين مردم براي جدا شدن از سيستم ماتريكس، آمادگي ندارند. خيليهاشون هم اونقدر نا اميدانه و احمقانه به اين سيستم دل بسته اند، كه حتي حاضر هستند براي حفظ اون، بجنگند...
در اين زمان زن زيبايي با لباسي قرمز رنگ در ميان جمعيت در حال عبور، ظاهر ميشود...

 

 

 

نگاه نيو، متوجه حركات دلربا و فريبنده زن و جذابيت نگاه و لبخند او ميشود. زن مانند فرشته اي زيبا از ميان جمعيت به سمت نيو در حركت است و با دلبري خاص از كنار او عبور ميكند... حواس نيو، كاملا از مورفيوس پرت شده و نيو با حركات چشم و سر، در حال تعقيب زن قرمز پوش شده... مورفيوس، به سمت نيو برميگردد و ميگويد:

مورفيوس: حواست به منه؟... يا داشتي به اون زن قرمز پوش نگاه ميكردي؟!
نيو ناگهان به خود ميآيد و با خجالت و دستپاچگي ميگويد:

نيو: م م من داشتم ...
مورفيوس: دوباره بهش نگاه كن!...
نيو برميگردد تا زن قرمز پوش را ببيند...

اما،...
به جاي آن زن زيبا و دلفريب، درست در يك قدمي نيو، بازرس اسميت ايستاده!... در حالي كه با اسلحه، سر نيو را نشانه رفته است!!!... نيو شوكه ميشود و بي اختيار خم ميشود و دستانش را بالا ميآورد تا از سرش محافظت كند!. 

 

 

مورفيوس سرش را بالا ميگيرد و به تنك ميگويد:

مورفيوس: نگهش دار!...
همه چيز و همه كس، بجز نيو و مورفيوس، مانند مجسه و يا نقاشي، خشك ميشوند!!!... حتي كبوترهاي در حال پرواز و يا حتي آب فواره ميدان، در ميان هوا ثابت ميمانند!!!... نيو، ميفهمد كه يكبار ديگه رو دست خورده...

نيو: پس ما داخل ماتريكس نيستيم؟!
مورفويس: نه!... اين يه نرم افزار آموزشي ديگه است، تا چيزي رو بهت ياد بده... اين جقيقت كه: اگه يكي از ما نباشي، يكي از اونهايي. ( اشاره به بازرس اسميت ميكند )
نيو: اونها چي اند؟ ( بازرسها )
مورفيوس: نرم افزارهاي باهوش. زندان بانهاي ماتريكس!.... اونها ميتونند به هر نرم افزاري كه به سيستم اصلي ماتريكس متصل باشه، رخنه كنند كه اين شامل ذهن اين مردم هم ميشه... يعني تمام اونهايي كه دوشاخه هاشون رو از پريز نكشيديم، به نوعي يك بازرس به حساب مياند... ما تاحالا خودمون رو با پنهان شدن و يا فرار كردن از دست بازرسها حفظ كرديم، اما اونها نگهبانهاي اين دروازه هستند و از تمام درها مراقبت ميكنند و همه كليدها رو در دست دارند... اين يعني اينكه بالاخره دير يا زود يه نفر بايد باهاشون بجنگه ...
نيو ( با طعنه ): يه نفر ؟!؟!...
مورفيوس: من به تو دروغ نميگم، نيو.... افرادي كه با بازرسها جنگيدند، هيچ كدوم جون سالم به در نبردند. اما درست، تو همون موقعيتي كه اونها شكست خوردند، تو پيروز ميشي، نيو...
نيو: چرا ؟
مورفيوس: بازرسها ميتونند ديوارهاي بتني رو با مشت سوراخ كنند و يا از مقابل گلوله جاخالي بدند، اما به هرحال قدرت و سرعتشون، وابسته به دنيايي است، كه بر اساس يك سري قوانين، پايه ريزي شده. به همين دليله كه اونها هرگز نميتونند به سرعت و قدرتي برسند، كه تو توانش رو داري بهش برسي.
نيو: يعني تو از من ميخواهي كه از مقابل گلوله جاخالي بدم؟!
مورفيوس: نه نيو... من سعي دارم بهت بفهمونم كه؛ وقتي از هر لحاظ آماده بشي، ديگه اينكار لزومي نداره!... 
در اين زمان تلفن مورفيوس زنگ ميزند، مورفيوس به آن پاسخ ميدهد. تنك پشت خط است:

تنك: تو درد سر افتاديم !...

o   
خارجي – مجراي فاضلاب

نمايي از سفينه بخت النصر در حال پرواز در مجراي فاضلاب، كه بيشتر به غاري شباهت دارد كه قنديلهايي از فضولات در آن شكل گرفته!!!...

 

o    داخلي – سفينه بخت النصر – كابين هدايت سفينه
مورفيوس وارد كابين ميشود. دوزر در صندلي خلبان نشسته است.

مورفيوس: هشدار از طرف زايان بود؟
دوزر: نه... يه كشتي ديگه خبرمون كرد.
تصوير چندش آور يك اختاپوس روباتي در صفحه سه بعدي رادار ظاهر ميشود.

دوزر: لعنتي ها... يه اختاپوسه كه داره با سرعت مياد به طرف ما...
نيو با تعجب سوال ميكند:

نيو: اختاپوس؟!
ترينيتي: يه " قراول ". يه " ماشين مرگ "... كه فقط براي يك چيز ساخته شده ...
دوزر: پيدا، و نابود كن!...
مورفيوس با دست به گوشه اي از مجراي فاضلاب اشاره ميكند.

مورفيوس: اونجا فرود بيا.

 o   
خارجي – مجراي اصلي فاضلاب
بخت النصر در يك حفره فرود ميآيد. تمامي چراغها و موتور مركزي سفينه خاموش ميشوند. سرنشينان با نگراني اوضاع را زير نظر دارند.

 o   
داخلي- سفينه بخت النصر – عرشه اصلي
تنك: موتورها خاموش شد... تكانه، فعال ...
تنك درپوش شيشه اي را كنار ميزند و سويچ قرمز رنگ زير آن را بين دو انگشتش ميگيرد.

نيو: تكانه؟!
ترينيتي: تكانه الكترو مغناطيسي... سيستم الكترونيكي رو با ارسال امواج راديويي خاصي، از كار ميندازه ... اين تنها سلاح ما دربرابر ماشينهاست...
هواي داخل هاوركرافت، بر اثر خاموش شدن موتورها و ساير وسايل گرمايشي، به شدت سرد شده است. بخار از دهان افراد خارج ميشود. مورفيوس يك كلاه مخصوص چريكها را بر سر ميگذارد و لبه هاي آن را تا حد امكان پايين ميكشد. همه از پنجره به بيرون نگاه ميكنند. فضاي مه آلود فاضلاب در تاريكي مطلق فرو رفته است.

نيو ( به آهستگي ): ما الان كجاييم؟
ترينيتي: توي يكي از مجراهاي فاضلابهاي قديمي.
نيو: فاضلاب؟!
ترينيتي: يه زماني، اينجا شهر بزرگي بود، اما حالا فقط فاضلابهاش باقي موندند...
مورفيوس ( به آهستگي ): ساكت!...
همه دوباره به بيرون نگاه ميكنند. يك قراول از دور نمايان ميشود. نيو تعجب و ترس، خشكش ميزند. قراول راهش را كج ميكند و دور ميشود. اما بلافاصله، قراول ديگري به فاصله اندكي از سفينه، از پشت ديوار نمايان ميشود. نفس همه بند ميايد...

 

 

 

اختاپوس روباتي، پاهايش را كه روي هركدام، راداري نصب شده است، به سمت هاوركرافت ميگيرد. گويي مستقيما در چشم سرنشينان خيره شده است... ترينيتي آب دهانش را به سختي قورت ميدهد. قراول متوجه چيز خاصي نميشود و از آنجا دور ميشود. همه افراد كه نفسها را در سينه حبس كرده بودند، نفس راحتي ميكشند ...

محو به زمينه سياه ...


 


 

+ ثبت:  زمان:   توسط: Thomas Anderson  
THE MATRIX 12

 

  

 

THE MATRIX

 

قسمت دوازدهم

 

  

 

 

 

 o   داخلي – سفينه بخت النصر – كابين نيو
نيو روي تخت خوابيده و مورفيوس همچنان نگران اوست و مانند پدر مهرباني بر بالين او و در تاريكي پشت سرش، نشسته است. نيو آرام چشمهايش را باز ميكند و حضور مورفيوس را پشت سرش احساس ميكند.

نيو: ديگه نمي تونم برگردم... نه؟؟؟
مورفيوس؟: نه... اما اگه ميتونستي، واقعا مي خواستي كه برگردي؟
نيو از پاسخ خود به اين سوال مطمئن نيست... سكوت ميكند و به آنچه ديده و شنيده فكر ميكند... چگونه بايد اين حقيقت تلخ و وحشتناك را باور كند و با آن كنار بيايد؟

مورفيوس: فكر ميكنم، من يه عذخواهي به تو بدهكارم... راستش، ما قانوني داريم؛ ما نبايد ذهني رو كه از سن خاصي گذشته آزاد كنيم. اينكار خيلي خطرناكه. ذهن براي ازاد شدن دچار مشكل ميشه و مقاومت ميكنه... من بارها ديدم كه اين اتفاق افتاده، با اين حال اينكار رو انجام دادم، چون مجبور بودم.
مورفيوس به تاريكي خيره شده است... او بيشتر در حال اعتراف به خود است تا به نيو.

مورفيوس: وقتي كه ماتريكس براي اولين بار ساخته شد، مردي ردون آن متولد شد... او قادر بود ماتريكس را آنطور كه دوست داشت، تغيير بده و حتي اون رو از نو بسازه. اين مرد همون كسي بود كه اولين گروه از ما رو آزاد كرد... تا زماني كه ماتريكس ووجود داره، انسانها هرگز آزاد نخواهند بود ...

مورفيوس مكثي ميكند و بعد ادامه ميدهد:
مورفيوس: وقتي او مُرد، پيشگويي به نام " اوراكل‌ " بازگشتش را بشارت داد. و آزادي نوع بشر و پايان جنگ را پيشگويي كرد... براي همينه كه خيلي از ماها تمام عمرمون رو در ماتريكس به دنبال چنين مردي گشته ايم...
نيو سنگيني نگاه مورفيوس را بر خود احساس ميكند.

مورفيوس: من اينكار رو كردم، چون باور داشتم كه جستجو به پايان رسيده.

نيو بر ميگردد و با تعجب به مورفيوس خيره ميشود. ايا منظور مورفيوس اين بود كه نيو همان كسي است كه بشارت آمدنش داده شده؟!
مورفيوس: يه كم استراحت كن نيو. بهش نياز خواهي داشت.
نيو: براي چي؟
مورفيوس: شروع آموزهات!.

o   
داخلي – هاوركرافت بخت النصر
روز و شبي در كار نيست. تاريكي مطلق. چراغهاي فلورسنت چشمك زنان روشن ميشوند.

o   
داخلي – هاوركرافت بخت النصر – كابين نيو
نيو در رخت خوابش نشسته است. در باز ميشود و تنك وارد ميشود.

تنك: صبح بخير!. خوب خوابيدي؟
نيو: نه!.
تنك: عوضش شرط ميبندم امشب خوب بخوابي!... من " تنك " هستم. اوپراتور شما!.
تنك دستش را به سمت نيو دراز ميكند و با نيو دست ميدهد. نيو با مشاهده دستان تنك متوجه ميشود كه او حفره نخاعي ندارد!

نيو: تو...؟!
تنك: پريز ندارم، ها؟ ... نچ! ... من و برادرم دوزر انسانهاي صددرصد خالص هستيم!. ما آزاد به دنيا اومديم ... فرزندان واقعي " زايان "!.
نيو: زايان ؟
تنك: اگه فردا اين جنگ لعنتي تموم بشه، زايان جايي است كه جشنمون رو برگزار ميكنيم!.
نيو: يه شهره؟!
تنك: آخرين شهر انسانها. تنها جاييه كه برامون باقي مونده ...
نيو: كجا هست؟
تنك: خيلي پايين... نزديكيهاي هسته زمين. جايي كه هنوز به اندازه كافي گرما داره. تو اونقدر عمر ميكني كه اونجا رو ببيني!.
تنك لبخند دلنشيني ميزند و ادامه ميدهد:
 
تنك: آخ !... داشت يادم ميرفت!... من بدجوري هيجان زده شده ام. دلم ميخواد ببينم تو چه قابليتهايي داري. منظورم اينه كه اگه حق با مورفيوس باشه، خيلي باحال ميشه!. خيلي كارها هست كه بايد بكنيم... پس بزن بريم!...

 


 o   
داخلي – سفينه بخت النصر – عرشه اصلي
نيو روي يك صندلي خيال ساز مينوشيند. و از طريق حفره نخاعي اش به شبكه داخلي هاوركرافت متصل ميشود. تنك با هيجان روي صندلي مخصوص اپراتور مينشيند و به نيو ميگويد:

تنك: ما بايد تمام اين برنامه ها رو اجرا كنيم، ولي اين كار خيلي خسته كننده است. چطوره اول با يه چيز باحالتر شروع كنيم؟!
تنك در ميان انبوهي از ميكرو ديسكتهايي كه در دست دارد و هر كي مخصوص آموزش چيزي طراحي شده، به جستجو ميپردازد.

تنك: آموزش هنرهاي رزمي چطوره؟
نيو برچسب ديسكت را ميخواند:

نيو: " جوجيتسو ؟! " من قراه جوجيتسو ياد بگيرم؟!
تنك ديسك را در درايو كامپيوتر قرار ميدهد.

نيو: امكان نداره! ...
تنك با لبخندي بر لب كه نشانه از اطمينان او زا غافلگير شدن نيو است، كليد بارگذاري و اجرا را فشار ميدهد...
نيو مثل برق گرفته ها تكاني ميخورد و دندانهايش را به هم ميفشارد. نمايشگر مخصوص علايم حياتي، ضربان قلب او را نشان ميدهد كه به دليل ترشح آدرنالين، مرتبا در حال افزايش است.

نيو: خداي من!...
تنك: هووم !... نگفتم خوشت مياد؟... بازم ميخواي؟
نوي: به جهنم !... آره !

 o   
داخلي – عرشه اصلي هاوركرافت بخت النصر
 10 ساعت بعد ... نزديك به صفحه نمايشگر، نمودار پيشرفت اجراي برنامه ها نمايش داده ميشود كه مرتب رو به افزايش است. نام برنامه هايي كه در مغز نيو بارگذاري ميشود روي صحه نمايشگر نوشته ميشود...
برنامه آموزش هنرهاي رزمي " سري 10 از 12 "
جوجيتسو .................... اجرا شد.
كن پو .......................... اجرا شد.
تكواند .......................... اجرا شد.
بوكس چيني …………...... اجرا شد.

مورفيوس وارد ميشود. دستش را بر شانهتنك ميگذارد و با دقت نمايشگرها را نگاه ميكند و روند پيشرفت نيو را بررسي ميكند. بعد از تنك ميپرسد:

مورفيوس: چطوره؟
تنك: الان ده ساعته!... لامصب مثل ماشين ميمونه!...
بدن نيو منقبض و منبسط ميشود. ناگهان چشمهايش را باز ميكند و نفس عميقي ميكشد ... به شدت هيجان زده است.

نيو: من كونگ فو بلدم !
مورفيوس: نشونم بده !

برش به
o   
داخلي – سازواره – سالن كاراته

 

 

نيو و مورفيوس، با لباس كاراته در يك سالن مبارزه كه معماري و اثاثيه ژاپني دارد، روبروي هم ايستاده اند. مورفيوس با آرامي و مهرباني و در عين حال تحكم سخن ميگويد.

مورفيوس: اين نرم افزار براي مبارزه تن به تن طراحي شده و خيلي شبيه به نرم افزاريه كه در خود ماتريكس استفاده ميشه. همون قوانين بنيادي رو هم داره...  قوانيني مثل جاذبه زمين و غيره... چيزي كه تو بايد يادبگيري اينه كه؛ اين قوانين تفاوتي با قوانين يك سيستم كامپيوتري ندارند.! بعضي از اين قوانين انعطاف پذير هستند ... بقيه اونها رو حتي ميشه شكست... روشنه ؟
نيو با سر تاييد ميكند.
مورفيوس با تحكم ميگويد:
مورفيوس: پس منو بزن... اگه ميتوني! ...

 

 

نيو گارد ميگيرد. در پوزسيون ميمون آهني... مورفيوس نيز گارد ميگيرد، در پوزسيون درنا...
اولين حمله را نيو آغاز ميكند. اما ضربات ناشيانه و احساسي او به راحتي توسط مورفيوس دفاع ميشود. نيو از چابكي و مهارت خود در هنر رزمي متعجب و در عين حال شادمان است. او مانند كودكي به هيجان آمده و از اين حركات لذت ميبرد. او سعي دارد تا مهارت و چابكي خود را به مورفيوس نشان دهد و به او بگويد كه خيلي ياد گرفته، براي همين حمله ديگري را آغاز ميكند، به هوا ميپرد و در آنِ واحد، سه لگد متوالي حواله مورفيوس ميكند اما مورفيوس خونسرد و در عين حال دقيق ضربات او را دفع ميكند. سرعت ضربات و شدت مبارزه رفته رفته بيشتر ميشود. حركات نيو زيباست اما در مقايسه با مهارت و وقار و آرامش مورفيوس ناشيانه به نظر ميرسد و در نهايت نيز نيو مقهور مهارت و تجربه مورفيوس ميشود. زماني كه نيو لگدي را به سمت پهلوي مورفيوس ميزد، مورفيوس به موقع پاي او را از مچ گرفته، و نيو را به سويي پرتاب ميكند ... نيو در هوا چرخ ميخورد و به زمين كوبيده ميشود.

موفيوس: خوبه! ... هماهنگي، اقتباس، ... پيشرفت. اما ضعف تو ربطي به فنون رزمي ات نداره.
نيو سعي دارد سخنان مورفيوس را درك كند، از جايش ميجهد و با حالتي عصبي به مورفيوس حمله ميكند. سرعت حركات غير قابل تصور است. نيو رفته رفته بهتر ميشود اما هنوز حريف قدرتمندي براي مورفيوس به حساب نميآيد.

o   
داخلي – سفينه بخت النصر – كابين غذاخوري
افراد سفينه با آرامش در كابين غذاخوري نشسته اند و هريك به كاري مشغول است. سايفر، آشپزي ميكند. ترينيتي و ايپاك مشغول بازي ورق هستند و دوزر و سويچ، بازي آندو را تماشا ميكنند. ماوس، در كابين را به شدت باز ميكند و با هيجان ميگويد:

ماوس: مورفيوس داره با نيو مبارزه ميكنه!...
همه افراد براي تماشاي مبارزه به سمت در هجوم ميبرند ....

o   
داخلي -  سازواره – سالن كاراته
مشت و لگد بصورت پي در پي بين نيو و مورفيوس رد و بدل ميشود. مورفيوس در موقعيتي مناسب دوباره نيو را به دام مياندازد و او را گرفته و به سمتي پرتاب ميكند. بعد براي غافلگيري نيو به هوا ميپرد. نيو در حالي كه به زمني افتاده به سمت مورفيوس كه حالا چهار متر به هوا پريده نگاه ميكند، و نيو با نهايت حيرت در آخرين لحظه جاخالي ميدهد و از ضربه مرگبار مورفيوس فرار ميكند. مورفيوس با زانو به زمين ميآيد و اين ضربه پا آنقدر قوي است كه پوشش حصيري كف اتاق را درهم ميشكند...

 


نيو فرار ميكند و خود را چند متري از مورفيوس دور ميكند. دوباره با هم درگير ميشوند و نيو مرتب كتك ميخورد و به زمين مي افتد اما تسليم ناپذير به نظر ميرسد. مورفيوس در دل از اين امر خوشحال است. سرانجام مورفيوس از يك لحظه غفلت نيو استفاده ميكند و لگدي را به سينه او ميزند كه نيو را چند متر آنطرفتر پرتاب ميكند.


o    داخلي – سفينه بخت النصر – عرشه اصلي
بدن نيو روي صندلي خيال ساز، به شدت تكان ميخورد. ترينيتي با نگراني چشم به صفحه مانيتور دوخته و مبارزه نيو و مورفيوس را تماشا ميكند. سايفر در كنار او ايستاده است. سايفر نيشخندي ميزند و نگاهي به ترينيتي مي اندازد. ترينيتي توجهي به او ندارد.
ساير سرنشينان نيز با دقت مبارزه نيو و مورفيوس را تماشا ميكنند.

 o   
داخلي – سازواره – سالن كارته
نيو كاملا خسته شده، اما تسليم نميشود. دوباره از زمين بلند ميشود و گارد ميگيرد. اينبار به پوزيسيون ببر ... مورفيوس اينبار به سمت او حمله ور ميشود و با هم گلاويز ميشوند. نيو سعي ميكند با خلاقيت از اين معركه سربلند شود، او دست به كار عجيبي ميزند. نيو به سمت يك ستون چوبي ميدود و با سرعت و جديت چند قدم روي آن ميدود و به بالا ميرود، او سعي دارد مورفيوس را دور بزند و از پشت سر به او حمله كند ...
اما مورفيوس با تجربه، كاملا دست او را خوانده و براي جواب گفتن به حركت او آماده است!.

 

 


به محض آنكه نيو فرود ميآيد، قبل از آنكه فرصت انجام حركتي پيدا كند، مورفيوس لگدي را حواله شكم نيو ميكند، نيوي بيچاره به هوا پرتاب ميشود و چند متر آنطرفتر با برخورد به ستوني چوبي نقش زمين ميشود. ستون از شدت ضربه در هم ميشكند... نيو ديگر ناي بلند شدن ندارد و به سختي نفس نفس ميزند ... گويا او تسليم مهارت و هوش موفيوس شده است و ديگر براي خود شانسي نميبيند.

مورفيوس: چطور بود؟
نيو: تو خيلي سريعي ...
مورفيوس كه گويا سعي دارد به نكته اي ظريف اشاره كند و نيو را به سمت حقيقت راهنمايي كند از او ميپرسد:

مورفيوس: تو فكر ميكني كه سرعت يا قدرت بيشتر من، ربطي به عضلات من در اين مكان بخصوص داره ؟! ...
نيو سعي ميكند منظور مورفيوس را درك كند، او به شدت نفس نفس ميزند. مورفيوس به سمت نيو خم ميشود و باز بصورت معما گونه از نيو ميپرسد:

مورفيوس: مطمئن هستي؛ ايني كه داري تنفس ميكني، هواست ؟!
نيو نااميدانه سرش را تكان ميدهد، و سعي ميكند قواي خود را جمع كند و سرپا بايستد. مورفيوس در انتهاي سالن پشت به نيو ميايستد و گارد ميگيرد.

مورفيوس: دوباره!...
اينبار مورفيوس حمله را آغاز ميكند، ديگر سرعت حركات به اوج خود رسيده است.

o   
داخلي – سفينه بخت النصر – عرشه اصلي
همه سرنشينان، پشت سر تنك ايستاده اند و مبارزه مورفيوس و نيو را با دقت و هيجان تماشا ميكنند. مبارزه مورفيوس و نيو شبيه بازي كامپيوتري " نبرد مرگبار " ( Mortal Kambat ) شده است!.
ماوس كه از همه هيجان زده تر و ناشكيباتر است، با هيجان ميگويد:

ماوس: يا عيسي مسيح!... اين پسره خيلي سريعه!...

 

 


o    داخليسازواره – سالن كاراته
ضربات نيو هنوز از نظر مورفيوس ايده آل نيست.

 

 


مورفيوس: منتظر چي هستي؟... تو خيلي سريعتر از اينها هستي...
بعد نيو را از خود دور ميكند تا رازي ديگر را به او يادآور شود:
مورفيوس: فكر نكن كه هستي ... بدان كه هستي ...
و باز هم ضربات سريع و بي وقفه هر دو نفر. حال ديگر سرعت نيو آنقدر زياد شده كه با چشم نميتوان آنها را دنبال كرد. مورفيوس كه ميداند نيو در حال فهميدن حقيقتي كه سعي در بيان ان داشته است، با تحكم به او ميگويد:

مورفيوس: بجنب!... سعي نكن، منو بزني،... فقط منو بزن!، همين و بس!...
سرعت نيو مرتب بيشتر و بيشتر ميشود. حالا ديگر با ضربات سريعش مورفيوس را تحت فشار قرار داده است. تا اينكه بالاخره موفق ميشود... نيو آخرين مشتش را در نزديكي بيني مورفيوس كنترل ميكند. مورفيوس از اينكه بالاخره اين پسر توانسته به اين سرعت و مهارت برسد خوشحال و در عين حال از اينكه غافلگير شده متعجب است. او لحظه اي مبهوت اين حركت ميشود و بعد با مهرباني لبخند ميزند. نيو اين بخش از آموزش خود را با موفيقت پيشت سر گذاشته است.

نيو: حالا فهميدم سعي داري چيكار كني ...
مورفيوس: من سعي دارم ذهنت رو ازاد كنم، نيو. اما تنها كاري كه از دست من بر مياد اينه كه راه رو بهت نشون بدم، در نهايت اين تو هستي كه بايد در اون گام بگذاري و اون رو طي كني...
مورفيوس نگاهي به بالاي سرش ميكند و به تنك ميگويد:

مورفيوس: تنك!... برنامه پرش رو اجرا كن!...


 

 

+ ثبت:  زمان:   توسط: Thomas Anderson  
THE MATRIX 11

 

  

 

THE MATRIX

 

قسمت یازدهم

 

 

 


o   
داخلي -  سازواره ( Construct )
نيو در فضايي خالي و سراسر سفيد ايستاده است. مورفيوس در نقطه اي نسبتا دور ظاهر ميشود. با او سخن ميگويد و به او نزديك ميشود.

مورفيوس:اينجا " سازواره " است.
نيو كه اصلا انتظار چنين چيزي را نداشته و كاملا غافلگير شده با حيرت به اطراف مينگرد و مورفيوس را چند متر آنطرفتر ميبيند. هر دوي آنها تغييرات بسياري كرده اند. لباس و ظاهرشان كاملا متفاوت با چند لحظه پيش است. موهاي نيو كاملا رشد كرده و طبعي است.

مورفيوس: اين برنامه اي است كه ما بارگذاري كرده ايم. ما ميتونيم هرچيزي، از قبيل لباس، اسلحه، تجهيزات و برنامه هاي آموزشي رو از همينجا بارگذاري كنيم. ... هر چه كه بخواهيم!.
مورفيوس از كنار نيو ميگذرد و زماني كه نيو برميگردد، همان دو مبل چرمي هتل لافايت را ميبيند كه جلوي يك تلوزيون مبله قديمي قرار گرفته اند.

مورفيوس: بنشين.
نيو پشت يكي از اين مبلها ايستاده است. مورفيوس مينشيند.

نيو: الان ما داخل يك برنامه كامپيوتري هستيم ؟!؟!
مورفيوس: وحشتناكه، نه ؟!
نيو با حيرت بر روي چرم مبل دست ميكشد.

نيو: يعني اين واقعي نيست ؟!
مورفيوس: چه چيز واقعيه؟ ... تعريف تو از " واقعي بودن " چيه؟ ... اگه منظورت از واقعيت، اون چيزهاييه كه با حواس پنجگانه ات درك ميكني، اون چيزي كه ميچشي، بو ميكشي، يا ميبيني و ميشنوي و يا لمس ميكني، همه و همه چيزي نيستند، جز يك سري سيگنالهاي الكتريكي كه مغزت اون ها رو دريافت و ترجمه و تفسير ميكنه ...
مورفيوس، كنترل از راه دور تلوزيون را برميدارد و كليد آن را فشار ميدهد. تلوزيون روشن ميشود و ما شاهد تصويري از شهر شيكاگو با آن آسمانخراشهاي بي مانند و مردمي كه هر يك به سرعت در اتومبيل و يا ايستگاه مترو براي انجام امور روزانه خود در حركت هستند را مشاهده ميكنيم

مورفيوس: اين دنيايي است كه تو ميشناسي. اواخر قرن بيستم... اين دنيا در حال حاضر به عنوان بخشي از يك شبيه سازي دوسويه كامپيوتري، كه ما به ان " ماتريكس " ميگوييم، وجود دارد.
مورفيوس به پشتي مبل تكيه ميدهد.

مورفيوس: تو تا حالا در دنياي خواب زندگي ميكردي، نيو ... اين دنياييه كه امروز وجود داره ...

 


مورفيوس كانال تلوزيون را عوض ميكند. و ما شاهد منظره اي هستيم كه با منظره باشكوه شهر شيكاگو كاملا متفاوت است. بياباني خشك و مرده، با آسماني سياهتر از قير و بسيار هراس انگيز ...
دوربين به صفحه تلوزيون نزديك ميشود و اين آنقدر ادامه پيدا ميكند كه ما باز مثل يك پنجره از آن عبور ميكنيم. با سرعتي بسيار زياد و از زاويه ديد بالا از يك دره عميق پايين ميرويم....
نيو و مرفيوس را مشاهد ميكنيم با همان مبل و تلوزيون بر لبه يك پرتگاه عميق و تاريك قرار دارند... بر خلاف فضاي قبل كه سراسر سفيد و نوراني بود اينجا همه چيز غرق در تاريكي و محصور در ميان صخره هاي بلند و سياه است.

 

 


مورفيوس دستهايش را به طرفين باز ميكند و ميگويد:

مورفيوس: خوش آمدي، به صحراي حقيقت!

نيو آنقدر حيران و سرگردان است كه نميتواند ذهنش را در مقابل عجايبي كه مشاهده ميكند متمركز كند.

مورفيوس: ما فقط جسته، گريخته اطلاعاتي در دست داريم... اما مطمئن هستيم كه زماني در اوايل قرن بيست و يكم، بشر با غرور تمام، پيشرفت خيره كننده اش را در حيات بخشي به تكنولوژي " AI "جشن گرفت.
نيو: AI ؟! ... هوش مصنوعي؟!
مورفيوس: بله، هوشياري منحصر به فردي كه نسل جديدي از روباتها را به وجود آورد.
مورفيوس به آسمان نگاه ميكند. تصوير ابرهاي تيره و تار و وحشتزا بر شيشه عينكش منعكس است.

مورفيوس: ما نميدونيم اول كي حمله كرد، ما يا اونها ...اما اينو ميدونيم كه ما انسانها آسمون رو سياه كرديم...  در اون زمان، ماشينها به انرژي خورشيد وابسته بودند و اين باور وجود داشت كه بدون چنين منبع سرشار انرژي، دوام نخواهند آورد ...
نور رعد براي لحظه اي آسمان را روشن ميسازد.

مورفيوس: در طول تاريخ بشر، ما انسانها هميشه براي بقا به ماشينها وابسته بوده ايم.
مورفيوس پوزخند ميزند و ادامه ميدهد:

مورفيوس: تقديري كه براي انسانها رقم خورده، كنايه آميز به نظر ميرسد... 

 


o   
خارجي - كشتگاه جنين انسان
تاريكي مطلق براي لحظه اي روشن ميشود و ما چشمان درشت يك جنين داخل رحم را را ميبينيم كه در اين محيط مكانيكي در حال رشد است. دوربين از جنين دورتر ميشود و ما ميتوانيم جزئيات بيشتري را شاهد باشيم.

مروفيوس: روباتها، نوع جديدي از گداخت هسته اي رو كشف كردند ... و تنها چيزي كه نياز داشتند؛ يك منبع كوچك انرژي بود، تا گداخت هسته اي فعال شود.
جمجمه جينين در حول كابل قطور نخاعي در حال رشد است.

مورفيوس: بدن انسان 25000 واحد انرژي گرمايي و الكتريسيته اي به اندازه يك باطري 120 ولتي توليد ميكند. بنابر اين ماشينها انرژي لازم خود را بدست آوردند !!!...
لوله هاي عظيم انعطاف پذيري كه حول رحم هاي ميكانيكي و جنين هاي درون آن حركت ميكنند و در حال بررسي آنها هستند، به مانند جارو برقي عظيمي جنين هايي كه به سن معيني رسيده اند را از ساقه فلزي بي نهايت بلندشان جدا ميكنندو به به درون خود ميكشند ...
همزمان با مشاهده روند كار ماشينهاي غول پيكر در كشتگاه جنين، مورفيوس حقايق ديگري را براي ما بازگو مينمايد:

 


مورفيوس: كشتگاه، نيو ...كشتگاه هاي بي پايان...  نوع بشر ديگه متولد نميشه، بلكه ماشينها، ماها رو تو مزارعشون كشت ميدند!...

دور نماي هراس انگيزي از مزارع جنين كه توسط ابرماشينهاي غول پيكر اداره ميشود، نمايان ميگردد... ميلياردها ميليارد جنين بر روي ساقه هاي بسيار بلندي كه به هر يك تعداد زيادي جنين در حال رشد متثل است، توسط ماشينهايي كه موظف به جدا كردن جنينهاي تكامل يافته و انتقال آنها به نيروگاه هستند به ما نشان داده ميشود... حقيقتي تلخ و بسيار وحشتناك و غير قابل باور كه همه ما را مرعوب خود ميكند ...

 

 


مورفيوس: من تا مدتها اين حقيقت رو باور نميكردم. تا اينكه كشتگاه ها رو به چشم خودم ديدم... من ديدم كه چطور مرده ها رو به نوعي سرم خوراكي براي تغذيه زنده ها تبديل ميكنند... من اين حقيقت وحشتناك رو ديدم و باور كردم.

 

 


دوربين شروع به حركت به سمت عقب مينمايد. ( گويا قصد دارد بگويد ما نيز اين حقيقت تلخ و وحشتناك را نپذيرفته ايم و از آن فرار ميكنيم ). آنقدر عقب ميرويم كه دوباره از صفحه تلوزيون بيرون آمده و به سازواره و همان مكان اوليه، باز ميگرديم...

o        داخليسازواره

مورفيوس: " ماتريكس‌ " واقعا چيه؟!
مورفيوس تلوزيون را خاموش ميكند

مورفيوس: نظارت بي وقفه!
مورفيوس دريچه محفظه پشت كنترل از راه دور تلوزيون باز ميكند.

مورفيوس: ماتريكس دنياي خيالي ساخته شده، توسط كامپيوترهاست... و هدف آن، نظارت بي وقفه بر انسانهاست ... تا سرانجام، ما رو به اين تبديل كنه ...
مورفيوس باتري را كه در دست دارد، جلوي چشمان نيو ميگيرد. ( باتري كنترل تلوزيون )

 


نيو ديگر توان تحمل آنچه ميبيند و ميشنود را ندارد. سرش شروع به دوران ميكند!. و خشم و نفرتي زياد وجودش را فرا ميگيرد ... او نميخواهد آنچه ديده و شنيده را باور كند... اينها همه با آنچه او از زندگي و حقيقت ميدانست و باور كرده بود، فاصله بسيار زيادي دارند... نه... اينها نميتواند حقيقت داشته باشد...


 

 


نيو: نه !!!... باور نميكنم... اين امكان نداره ...
مورفيوس: من نگفتم كه تحملش آسونه، نيو... فقط گفتم كه حقيقت داره.
نيو نميخواهد بپزيرد. عقب عقب ميرود و دور خودش ميچرخد و فرياد ميكشد... او در اين فضاي نا آشنا هيچ راه فراري نميبيند ...

نيو: بسه ديگه!... بذار برم بيرون... ولم كنيد ...ميخوام برم بيرون ...

o   
داخلي – عرشه اصلي هاوركرافت بخت النصر
نيو روي صندلي مخصوص تكانهاي شديدي ميخورد و چشمانش را باز ميكند... نيو بيقراري ميكند و سعي دارد از دست افرادي كه قصد دارنداو را آرام كنند فرار كند... مورفيوس نيز كه روي صندلي كنار نيو خوابيده بود، بيدار ميشود.

نيو: اين لعنتي رو درش بياريد! ...
ترينيتي: آروم باش نيو،... آروم باش.
دوزر با دستان قدرتمندش شانه هاي نيو را نگه ميدارد تا ترينيتي بتواند كابل نخاعي نيو را جدا نمايد. به محض جدا شدن نيو از كابل نخاعي، او از صندلي اش ميجهد و بقيه را با حركاتي كاملا عصبي و خارج از كنترل از خود ميراند ...

نيو: به من دست نزنيد!... ولم كنيد...
نيو تلوتلو ميخورد و سعي ميكند به ديواره عرشه تكيه دهد. سرش به شدت دوران دارد و ما از ديد او به سايرين كه قصد كمك به او را دارند، مينگيريم. تصويري محو از چهره نگران افراد... عرق از سر و روي نيو سرازير شده... سرش از درد درحال تركيدن است ...

نيو: باور نمي كنم!... باور نمي كنم! ...
سايفر: الانه كه بالا بياره !
مورفيوس با نگراني: نفس بكش نيو!... فقط نفس بكش! ...
نيو زمين ميخورد و به شدت استفراغ ميكند و از هوش ميرود ...

 

 

 

 

 

+ ثبت:  زمان:   توسط: Thomas Anderson